چند لحظه نفهمی

زنگ زدم برای دعوا.برای داد زدن و داد شنیدن ولی...

ولی بابا صداش اصلأ همه ی وجودش پر بود از آرامش.همین که گفت دختر گلم عصبانیتم خوابید.لحنم عوض شد منم آروم شدم.به جای هوار کشیدن آروم و منطقی انتقاد کردم سؤال کردم و جواب های منطقی شنیدم.منی که یکطرفه به قضاوت رفتار پدرم رفته بودم و محکومشون هم کرده بودم و زنگ زده بودم که مجازاتشون را اعلام کنم با شرمندگی ولی خوشحال از داشتن این پدر خداحافظی کردم و با سیاست نذاشتم پدرم بفهمن من چه دختر بی شعوری بودم در چند لحظه!

پ.ن:قضاوت نکنیم!قضاوت نکنیم!قضاوت نکنیم!(از روی این 100 صفحه مینویسی تا یاد بگیری مهدیس خانم!)

/ 2 نظر / 10 بازدید
خانم سیب

قضاوت نکنیمممممممممممممممممم خعیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی زیباست

ارسال نظر به وبلاگها

سلام دوست عزيز وبلاگتو ديدم از چند تا از مطالبت خوشم اومد عالي بود. خوشحال ميشم به من هم سر بزني. http://www.wspam.ir