شروع دوباره با طعم نسکافه ی خنک

شما هم اگه مثه من عاشق قهوه و نسکافه هستین و در عین حال به شدت گرمایی و هیچ نوشیدنی و غذای گرم یا حتی ولرمی از گلوتون پایین نمیره و حوصله یا حال درست کردن آیس کافی حرفه ای با یخ و مخلوط کن رو ندارید و بهICED COFFEE های آماده هم دسترسی ندارید یا طعمشون رو دوست ندارید دو قاشق(یا هر چندتا که عشقتون کشید!)نسکافه بریزید توی ماگ یا لیوانتون اگه اهل شکر هم هستین اونم بریزین(اگه مثه من شکر قهوه ای خور باشید کارتون راحت تره چون به نظرم زودتر حل میشه)بعدم شیر خنک بریزید روش و یکم هم زدن و بعدم بزنید بر بدن!

عکس نوشت:درست کردن کاپوچینو و دیزاین عکس کار خودمه.

/ 2 نظر / 26 بازدید
itsmyrainysun

سلام مهدیس نازنین که به نظر میاد دیگه به اینجا سر نمیزنی و حتی اگرم بزنی من رو یادت نمیاد..من هم مثل همه دیگه نمینویسم ولی نمیتونم اون دوران شیرین رو فراموش کنم..حداقل برای من جزو بهترین روزهای زندگیم بودن دوران وبلاگ نویسی که قابل تکرار نیستن متاسفانه و تو بخش بزرگ و مهمی ازشون بودی هرچند دوران کمی همدیگه رو میشناختیم ولی واقعا کامنت گذاشتن و حرفات و راهنماییت مثل یه خواهر بزرگتر عاقلی بود که من نداشتم وهمیشه منتظرشون بودم و خوشحالم میکرد دیدنشون و یه جورایی یه اعتماد و دلگرمی بود برام..موقه ای که وبلاگت رو یهو عوض کردی من خیلی نگران و ناراحت شده بودم...من هنوزم گاهی به اینجا سر میزنم و حسرت میخورم چرا نتونستم ارتباطم رو باهات حفظ کنم و راه تماس و پیج دیگه ای ازت داشته باشم...خواستم فقط بنویسم به این امید که شاید یک درصد بخونی و بدونی دلم برات تنگ شده و به یادتم هر موقه که میام کامنت های اون موقه رو میخونم همونطوری لبخند میزنم و به خاطر همه بودن هات مثل خواهر بزرگتر ممنونتم..همیشه موفق باشی و امیدوارم بازم بتونم باهات حرف بزنم..شکیبا

itsmyrainysun

سلام مهدیس نازنین که به نظر میاد دیگه به اینجا سر نمیزنی و حتی اگرم بزنی من رو یادت نمیاد..من هم مثل همه دیگه نمینویسم ولی نمیتونم اون دوران شیرین رو فراموش کنم..حداقل برای من جزو بهترین روزهای زندگیم بودن دوران وبلاگ نویسی که قابل تکرار نیستن متاسفانه و تو بخش بزرگ و مهمی ازشون بودی هرچند دوران کمی همدیگه رو میشناختیم ولی واقعا کامنت گذاشتن و حرفات و راهنماییت مثل یه خواهر بزرگتر عاقلی بود که من نداشتم وهمیشه منتظرشون بودم و خوشحالم میکرد دیدنشون و یه جورایی یه اعتماد و دلگرمی بود برام..موقه ای که وبلاگت رو یهو عوض کردی من خیلی نگران و ناراحت شده بودم...من هنوزم گاهی به اینجا سر میزنم و حسرت میخورم چرا نتونستم ارتباطم رو باهات حفظ کنم و راه تماس و پیج دیگه ای ازت داشته باشم...خواستم فقط بنویسم به این امید که شاید یک درصد بخونی و بدونی دلم برات تنگ شده و به یادتم هر موقه که میام کامنت های اون موقه رو میخونم همونطوری لبخند میزنم و به خاطر همه بودن هات مثل خواهر بزرگتر ممنونتم..همیشه موفق باشی و امیدوارم بازم بتونم باهات حرف بزنم..شکیبا